عشق آرام
بازگشت به آرشیو
عشق

ديوانه

ترنم بهار۱۳۹۲/۰۵/۰۴
ديوانه

بعضی ها چه آرام(!) توی ِ دلت رخنه می کنند!! ... چه بی هوا(!) می آیند می نشینند کنج ِ دلت!! ... مثل ِ چای ِ تازه دم ِ بعد از خواب ِ عصرانه، چقدر به آدم می چسبند این بعضی ها(!) ... بعضی ها سخت به دل ِ آدم می نشینند. که اولش نمی نشینند اصلا. که مو به تن ِ آدم سیخ می کنند در نگاه ِ اول ... بس که سرد است نگاهشان!! ... کم کم اما توی ِ دلت جا باز می کنند. بسان ِ کفش های ِ نو که پایت را می زند تا جا باز کنند!! ... بعضی ها اما هستند که توی ِ /خیالت/ صورتی َند فقط ... همان ها که از دور قشنگ َند ... واقعی که باشند دلت را می زنند انگار ... آنها را باید بگذاری که رؤیا باقی بمانند به گمانم (!). بعضی های ِ دیگر هم به هر چهره ای در اورند خودشان را, جداب نیستند که نیستند ... توی ِ دلت رسوب می کنند انگار(!).

من عاشق ِ آن بعضی های ِ "بی هوا" َم. همانها که در نزده میایند مینشینند وسط ِ دلت ... همانها که خودشان هم نمی دانند که دوستشان داریم / که اصلا قرار نیست بفهمند دوستشان داریم !! ...

دیوانه نمی‌گوید دوستت دارم (!)

دیوانه می‌رود تمام ِ دوست داشتنش را

به هر جان کندنی

جمع می‌کند از هر دری

می‌زند زیر بغل

می‌ریزد پای کسی که

قرار نیست بفهمد دوستش دارد !! ...