دلتنگي

گاهي ادمها اونقدر دلتنگ مى شن كه خودشون هم حوصله شون سر مى ره،امروز از اون روزهاست ،
گاهيى ادمها براى ،گلهاى قالى قديمشون هم دلتنگ مى شن ،براى پرده تورى اتاق پذيرايى كه تو باد دم غروب اشفته خودش رو به اين ور و اون ور مى كوبه ،گاهى اين ادمهاى بزرگ دلشون براى بچگيهاشون تنگ مى شه ،حتى براي سرماخوردگى و گوش دردو تب ،بعدش قربون
صدقه هاي مادر ،كه پاشو اين سوپ رو بخور ،پاتو بالا كن پاشويه ات كنم دردت به جونم ……
دلش براى آسمون و ستاره هاى ،آسمون بچهگيهاشون تنگ مىشه انگار ماه تو آسمون ما ماهتر بود ،دلش تنگ مى شه به درخت توتى كه هر سال كلى ميوه مى داد ،و مامان دلخور كه حياط بازم كثيف شد،
دلتنگيهايى كه ديگه حتى ردى براشون پيدا نمى كنى ،دلتنگ هواى خنك دم صبح ،و اذان صبح و با ناز بيدار كردن مادر براى نمازى كه فقط مال خودمه ،دلتنگ برنامه گذري به تاريخ راديو ،صداى بلند اون ،دلخوريهاى ما از پدر براى بلندى صدا ،بوي سنگك تازه ،حتى دلتنگ آقا محرم ميوه فروش محله ،كه تو مغازش همه چيز بود.
دلش براى مسجد قمربنى هاشم هم تنگ مىشه،براي صداى موذن كه اونقدر نزديك بود كه انگار تو گوشتن،دلتنگى هايى كه مرز ندارن .
واون موقعست كه يه آشنا از كوچه ،پس كوچه هاى دور مياد و دست رو شونه ات مى زاره و ميگه ،تو هم دلتنگ اون روزها شدى