غريبه مى مانى ؟؟؟؟؟؟؟؟

اين نامه رو تو فقط بخون ،مخاطب خاص من
سلام ،نفسم ،عزيزم ،جونم ،مى دانم خوبى ،مى دانم كه نفست در اين سرماى روزگار گرم است ،الحمد ا.....
تو ،تو كه از پشت ديوارهاى غربت آمدى و قريب دل خسته و بيمارم شدى ،تو كه نمى دانى در اين چهار ديوار تنگ زندگى چه ديوانه وار سر به ديواره هاى تنهاييم مى كوبيدم كه شايد از دردى كه در وجودم جارى بود كم شود ،و يا اين ديواره فرو ريزند ،نه ديوار شكست ،نه درد كمتر شد و تو همنفس اين قفس تنگ شدى ،تو همه كس شدى با تمام بي كسيت .
چيزى مثل دلشوره ،يا خوابى كه ناجور،نفس گير است ،از اين راهى كه دوراست ،نمى نالم ،نمى گريم ،فقط نگرانم ،
نكند رقيبى از راه رسد و تو قربتى دلم را با اشاره اى همقفس ،خود كند تو دورى نه در خيال كه نزديكى ،ولى واقعيت چيز ديگريست .
مى دانى ،من تو را بى هيچ آغوشى ،بى هيچ بوسه اى ،بى هيچ انتظارى دوست دارم ،بسان دوستداشتن ،بادبادك ،باد را ،باد بادبادك را بين زمين و هوا مى رقصاند و بادبادك به اين رقص راضيست چرا كه باد را دوست مى دارد ،من نيز تو را دوست دارم ،مى دانم كه باد اين دوست داشتن مرا مى رقصاند و واى از روزى كه باد نخواهد كه باشد ،بادبادك بي چاره چه كند ؟
خسته ام ،نفس بى همنفسم ،خسته تر از تنه درخت كاج و قديمى روى آب رودخانه ،و شكسته تر از آنى كه بخواهم خود را به سنگهاى كنار رود برسانم ،مى خواهم آب مرا ببرد پي سرنوشت ،تهى هستم از آرزوهاىى كه در كودكى با خود به بلوغ رساندم ،
تو غريبه ،هواى دلت را داشته باش ،دلى كه اين روزها ارزان مى خرند و با سكه اى در بازار برده فروشان به جفا مى فروشند ،غريبه نمى دانى كه مرا چه ارزان فروختند ،و واى از برادرى ،برادران يوسف ،
غريبه چندى است كه تو ،آرى خود خود تو ، خلوت و تنهاييم را بر هم زده اى ،چرا ؟؟؟
تو مرا از روزنه كوچك اميدبه يواشكى ها دعوت مى كنى ،غريبه هر صبح از آن روزنه هواى تو ،بوى تو ريه هايم را پر مى كند ،اوايل مهم نبود ولى حال هر دمى را به راحتى بازدم نمى كنم ،چرا ؟؟
مى خواهم بويت ،عطر وجودت در سينه ام حبس شود ،مى خواهم اين وجود تنهاييم باور كند بودن تو را ،غريبه اگر بدانى با تو به كجا رسيده ام اگر بدانى با تو چه ساختم .غريبه چه شبها كه در خيالم خواب رفتى و من با نوازشى و بوسه اي رويت را پوشاندم كه اين هواى جفاكار چيزى رندانه از تو نبرد ،ندزدد.چه صبحها تو را از پشت بخار بر خواسته از فنجان چايي ديدهام ،...........
غريبه نكند سنگسارم كنند؟؟؟؟؟مى كنند اين مردمى كه ارزان مى خرند و گران مى فروشند افكار خود را ....
غريبه ،مى دانم هر آمدنى را رفتنى است ،ولى بُگذر ، از اين رفتن بمان ،همانجا ،در دوردستها ،پشت همان روزنه كوچك اميد ،من قانعم به همان عطر كه هر صبح از آن روزنه مى آيد ،به همان نفس ،بمان همانجا در ساحل رو به دريا نشسته روى كنده خيال و گرم كن دستانت را با آتشى كه از خاكستر تنهاييم ،شعله ور است
بمان ،كه به كمترين راضيم ،به ديده اى ،به نفسى ،حتى به آهى ،بمان .......