این را بنگر،برای شماست

نوشته بود: «این را بنگر، برای شماست.»همین. بیمقدمه، بیتوضیح، مثل کسی که یک نامه را زیر در میگذارد و میرود. کلیک کردم. یک صفحهی خوشگل، رقصی آرام، برای روزهای دلشکستگی. برای روزهایی که بغض، گلوله شده بود توی گلو و راه نمیداد کلمهای بیرون بیاید. برای روزهای نامردی، روزهای درد و قرص و مسیر تکراری تا کلینیک. برای روزهای بیپناهی. افکارم مثل بادبادکی شدند که بندش از دستم در رفته باشد؛ میخوردند به سقف جمجمهام. صورتم خیس شد. انگار سرم سوراخ شده بود و همهی آن سالها یکجا ریختند بیرون. گریه امانم برید. مثل مادری که بچهاش را از مرگ پس گرفته باشند. مثل ناخدایی که کشتی غرقشدهاش، بعد از سالها، دوباره از آب سر بیرون آورده. صفحهی کیبورد را نمیدیدم. عینکم کجا بود؟ بیعینک شروع کردم به تایپ کردن: «چقدر راه دل آدمها را بلدید. چقدر بلدید روح آدم را لمس کنید.» نوشتم این تکنولوژی لعنتی، و شما را خیلی دوست دارم. نوشتم هزارتا میبوسمت، از همینجا. صفحه گوشی رو هزارتا بوسیدم و بغلش کردم خانه برایم تنگ شد. با همان لباس خانه، با همان شال نیمبند، خودم را انداختم توی آسانسور. نفهمیدم کِی رسیدم کنار دریاچه. هوای لامذهب چه دلبری میکرد. راه رفتم، راه رفتم، راه رفتم… دیروز همهی دستنوشتههایم را جمع کرده بودم، همهی مشقهای سیاه قلمم را، گذاشته برای بازیافتیها. عهد بستم دیگر رَدی از نوشتههایم نماند. همهی صفحاتم را ببندم نه نوشته ای نه طرحی نه عکسی هیچ . قسم خورده بودم حتی یک پیغام قشنگ تولد هم برای کسی ننویسم. و حالا چرا؟ بعد از این همه سال، چرا؟ بعد آن لحن صمیمی: «سلام، من دوست حمید آقام…» باز بغضم ترکید. ساعتهاست راه میروم. سه ساعت نه چهار ساعته انگشتهایم میسوزند. رد درد دنبال کردم کردم دمپایی !!!با خودم، جلوی شیشهی یک دکه چشتو چش شدم . یا جد سادات این چه وضعیست؟ انگار از امینآباد فرار کرده باشم. دستنوشتههایم توی دکهی بازیافتیها. ماشینم کجاست؟ باز گمش کردم، حتی رنگش را یادم نیست.
دکهی بازیافتیها بسته است. — آقا، کِی میبندید؟ — ساعت نه. خودم را چسباندم به شیشه. کیسهها هنوز آنجا بودند، همانجا که گذاشته بودمشان، مثل بچههایی که در سرما جا مانده باشند و کسی حواسش نبوده. دستم را گذاشتم روی شیشهی سرد. چیزی توی سینهام شکست. دریاچه پشت سرم ساکت بود. باد لای شال کنار زدبا پر شال اشکم پاک کردم صبح، برمیگردم. پسشون میگیرم ،پام چقدر درد می کنه، تشنه ام می رسم خونه آب می خورم…..
نوشتههای نزدیک

زير سپيدار❤❤❤❤
سلام غريبه، خوبى صداى نفسهات كه گرمه الحمد ا...... امشب مى خوام اتمام حجت كنم ،مى خوام حرفهامو بزنم ،نمى دونم در چه حالى…

غريبه مى مانى ؟؟؟؟؟؟؟؟
اين نامه رو تو فقط بخون ،مخاطب خاص من سلام ،نفسم ،عزيزم ،جونم ،مى دانم خوبى ،مى دانم كه نفست در اين سرماى روزگار گرم است…

از تو برای تو .....
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده... خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم... به ياد شبي مي…